تبليغاتX
از همه جا/از همه رنگ

از همه جا/از همه رنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 16:57  توسط مهدی  | 

نوشته ای از خودم

                        " به نام نگارنده ی زیباییها"

 

 

بشنو ز من کین حدیث جنون و هوشیاری من است

بشنو که غمنامه ی بینایی من است

 

اینک نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بل به شوق وصالت جان گرفته ام

 

گفتی غزل بگو! غزلم حیات مرد

پس از تو شعر فنا شد  خیال مرد

 

گفتم بمان!تیره شود معاشم

گر روی  چون اکنون سیه  پوشم

 

گفتی قدر نوبت رسیدن نمی دهد

بر گوش باز فرصت شنیدن نمی دهد

 

وقتی نقاب سمبل یک رنگ بودن است

مقیاس عشق ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلدادگی و عاشقی است؟

آخر کدام بی خرد از این عشق راضی است؟

 

این عشق نیست مصیبت قرن آهن است

"من" بودنی که سرانجامش نبودن است

 

اکنون به حدیث غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

 

حق با تو بود از غم غربت گسسته ام

بگذار صادقانه بگویم شکسته ام

 

آزرده ام از تمام رفیقان نارفیق

اینان چقدر فاصله دارند تا رفیق

 

من را پستی پوچی کشانده اند

روح مرا به مسند نیستی نشانده اند

 

مادام که این برادران منافق زنده اند

این گرگ سیرتان جفاجو زنده اند

یغقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

 

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

 

جایی که حق مرد جز تازیانه نیست

حق با تو بود بودنم عاقلانه نیست

 

 

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

 

ما میرویم گرچه ز لطف یاران

بر جای جای کالبد ما زخم خنجر است

 

ما می رویم مقصدمان نامعین است

هر جا رویم "لا ریب"از این شهر بهتر است

 

از سادگی است گر به کسی تکیه داده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

ما میرویم ماندن با درد رزیئه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است.

 

رزیئه:مصیبت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 22:18  توسط مهدی  | 

فروغ فرخزاد


پاییز

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
 پاییز ای مسافر خک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 13:29  توسط مهدی  | 

شاید آن روز که سهراب نوشت :

                                       تا شقایق هست زندگی باید کرد.          

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.

باید اینجور نوشت :

                      هر گلی هم باشی ؛ چه گل پیچک و یاس ؛ زندگی اجبار است

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 15:46  توسط مهدی  | 

فریدون مشیری


سکوت، بلندترین فریاد...!!!

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ، ای مادر فریادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهی داشتم ،
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من ؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 20:48  توسط مهدی  | 

شعرهای زیبا

شعرهای زیبای عاشقانه

غم در دل تنگ من از ان است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

چشمان زیبای اشکبار از لبخند زیباتر است

مثل چینی میگه : مردان زیبارویان را دوست ندارند انکه را دوست دارند زیبا می بینند

انکه را دوست داری به حال خود بگذار اگر قسمت تو باشد به سویت باز میگردد وگرنه از ان تو نیست

افسانه حیات چیزی جز این نبود یا مرگ ارزو یا ارزوی مرگ

گویند پنجره احساس ندارد وقتی یروی بخار پنجره می نویسم دوستت دارم پنجره گریه میکند و اشک پنجره روی چهره بلورینش جاری می گردد

به خاطره ها می سپارمت به نغمه باران من می روم بدان جدایی ما پایان عاطفه ها نخواهد بود

خواهی که جهان در ان اقبال تو باشد خواهان جهان باش که خواهان تو باشد

در هدفت راسخ باش در اراده ات شک نکن

ازادی می تواند تداعی کننده چیزها? زیادی در ذهن انسان باشد

فرق دوست خوب با الماس در این است که اگر دوست خوب را بفروشی چیزی بدست نمی اوری

 

زندگی باید کرد چه بخواهی چه نخواهی محکوم به رندگی هستی تو در زندانی و خود نمی دانی ولی بدان ازادی در چند قدمی توست و ان در عشق الهیست

زندگی را دوست دارم نه در قفس عشق را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا اخرین نفس

فقط اسمی به جا مانده از ان چه بودم و هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

رفیقان یک به یک رفتقد مرا در خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 18:58  توسط مهدی  | 

 

شیخ صنعان و دختر ترسا

 

یک توضیح خیلی کوچک: در منطق الطیر عطار نیشابوری، هدهد که راهنما و سردسته پرندگان برای رسیدن به حضور سیمرغ - شاه مرغان - است، در هر توقف گاه برای جمع پرندگان داستان تعریف می کند. یکی از جذاب ترین داستان هایی که هدهد برای پرندگان بازگو می کند داستان عاشقانه شیخ صنعان و دختر ترساست. زیبایی این داستان به حدی است که رشته فکر خواننده را در منطق الطیر از داستان اصلی تغییر داده و به سمت این داستان می کشاند.
و اما داستان ما:

 

شیخ زیر لب ذکر می گفت و زیر ستونی از نور که از پنجره کوچک عبادتگاه به داخل می تابید، آرام دست ها را به حالت رقص دور سرش می چرخاند. دو زانو نشسته بود و گاهی آرام، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، زیر لب می گفت: حق...

کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...

***

آه اینجا چقدر سوزان است!... به سزای کدامین گناه ناکرده این چنین در سوز و تابم؟! آه خدای من نکند اینجا سرمنشا هستی است؟... آری حتماً همین طور است. من، پیر پاکان، شیخ صنعان، مرادِ مریدان، قطعاً در پس پرتو الطاف ایزدی ام... پس چرا این نور پاک مرا این گونه می سوزاند؟... آه خدای من... شیخ پاکت را بیامرز... خدایا... خدایا... آه، آن دختر کیست؟ چه زیبا می رقصد و می آید. این سوز و تاب از خرمن زلف اوست؟ هیهات از این آتش... شیخ! رو برگیر و تسبیح حق بگو... نگاهت را از دخترک برگیر... شیخ!! نگاه مکن شیخ... نگاه مکن... مکن... نمی توانم نگاه نکنم! ... نمی توانم... نه نمی توانم!!! تو کیستی ای دختر ماهرخ؟ خدای من... ایمانم به همین سادگی از دست رفت؟ ... تو کیستی؟ نکند این جام شراب از آن منست؟... خدایا!... نمی توانم از دستش نگیرم.... شیخ صنعان و جام شراب؟ آنهم از دست دختری زنار به کمر بسته؟!... نه نمی توانم نستانم... نمی توانم ننوشم... به سزای کدامین گناه ناکرده می سوزم... به سزای کدامین گناه ناکرده می نوشم؟... خدای من...

***

شیخ از خواب پرید. در تاریک و روشن عبادتگاه، در زیر ستون نور مریدی به آواز زیبا قرآن می خواند. شیخ دست به پیشانی کشید. از عرق خیس بود. مرید دیگری پیش آمد. به ادب کنار شیخ زانو زد. شیخ خرقه پوش خیس از عرق به نقطه نامعلومی نگاه می کرد. مرید پرسید: ای شیخ! خواب ناگواری دیدید؟...

مرید دیگر همچنان در زیر ستون نور قرآن می خواند. شیخ نگاهی به او کرد. مرید دستارش را روی سر جا به جا کرد و باز گفت: خواب ناگواری دیدید شیخ؟ ... سکوت بود و سکوت. فقط صدای قران خواندن می آمد. دیگر جرات باز پرسیدن برای مرید نبود. به ادب عقب رفت و از در کوچک عبادتگاه خارج شد. مُرید دیگر هنوز قرآن می خواند. شیخ که گویی طاقت شنیدن نداشت فریاد کشید و از عبادتگاه بیرون دوید. جمع مریدان شیخ هراسان شدند. یکی گفت: شیخ به کدام سو می دود؟ این چنین بی کلاه و دستار؟... دیگری پاسخ داد: مست از باده الهی به سمت مامن خلوتی می رود!... کس دیگری گفت: نباید او را تنها گذاشت... آن دیگری گفت: گویا شیخ خواب بدی دیده بود...

فارغ از تمام گفتگوها شیخ صنعان می دوید. پای و سر برهنه، خار های بیابانی را لگد می کرد. مریدان می دویدند و هریک می کوشیدند تا به شیخ برسند. شیخ اما توجهی به اطراف نداشت. مریدی دوان دوان پرسید: به کجا می روید ای شیخ پاک؟!... جواب شنید: به جانب روم... آنجا که دختر ترسا منزل دارد... آه ای دختر ترسا... هیهات از کمند زلف تو!

***

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود... بله جناب حضرت والا... پیر عهد خویش ((بود)) ... شما که خود از نزدیکان ایشان بودید و بهتر می دانید. شیخ ما اکنون خرقه سوزانده و کفر گزیده و در پی جام و لب یار است... خداوند شاهد است. من و دیگر مریدان شیخ پا به پای او دویدیم. ولی شیخ از پس ِ خوابی که دیده بود فقط جانب روم را می نگریست و می دوید. فقط دختر ترسا را می شناخت. به دیار روم هم که رسیدیم خاک نشین ِ دیار یار شد و از یاران برید. بله جناب حضرت والا... این بود که چاره را در رساندن خود به محضر شما جستیم.

پیرمرد خمیده قامت همان طور که به دیوار کعبه تکیه داده بود، کمی جابه جا شد و چهره چند تن از یاران شیخ صنعان را از نظر گذراند. نگاهها سوی او بود در انتظار گشودن لب. پیرمرد اما چیزی نمی گفت. فقط نگاه می کرد. در تو در توی ذهنش به دنبال جمله ای می گشت و با نگاههایش گویی بر دل های مریدان شلاق ِ شرم می زد. جمله را یافت... چند کلمه بیشتر نگفت و راز رهایی شیخ صنعان را افشا کرد:
- باید به سوی روم برویم. ما هم باید جملگی ترسا شویم. ما مریدان شیخ صنعانیم... !

مریدان بر خواستند. پیرمرد در جلو می رفت و مریدان شیخ، شرمزده از پشت او می آمدند به امید آنکه از این رفت و آمد ها چاره ای باشد برای رهایی شیخشان. شرمزده از اینکه شیخ را تنها گذاشته اند، اینک در دلهاشان شوق دیدار شیخ ِ زُنّار بسته بود.

***

خیال...
... مردی روحانی از دور می آید... او کیست که وجودش غرق نور سبز رنگ است؟... چقدر روحانی، چقدر خوش سیما، دو گیسوی بلند افکنده بر دوش. به نزدیک من می آید... آه خدای من! ... با او چه سخنی بگویم؟... چه بخواهم؟... آه یادم آمد! رهایی شیخ. رهایی شیخ صنعان. سلام بر تو ای بزرگوار!! ... خدایا. توان سخن گفتنم نیست...
آه خدای من... شکر؛ چنین بزرگی، بزرگترین بشری که می شناسم بر سرم دست محبت می کشد... حالا موقع درخواست است... هیچ وقت اینگونه صادقانه اشک نریخته بودم... هیچ وقت... ای نبی!... شیخم را نجات بده... شیخ صنعان، شیخ پاکان، مراد مریدان را نجات بده... نجاتش بده... خدای من! ... آه... نعمتت را قدر می دانم ای بزرگوار ترین. فردا در انتظار شیخ می نشینم... فردا!

***

پیرمرد از خواب پرید. مریدی از مریدان شیخ گفت: ای حضرت والا. خواب بدی دیدید؟ نکند به دنبال شما هم باید تا روم بدویم...

پیرمرد به آرامی گفت: آری باید بدوید. فردا روز دیدار شیخ است. فردا شیخ ما به میان ما باز می گردد. هاااای! بر خیزید ای مریدان شیخ صنعان! برخیزید که روز رهایی شیخ رسید.

***

در فردا روز انبوه مریدان شیخ صنعان، شیخ خود را گریان نشسته بر سر کوی یار دیدند. زنار از کمر باز کرده و استغفار گویان. اشک بر چشم جاری کرده بود و می گریست. مریدان گرد شمع خود حلقه زدند. پیرمرد به کنار شیخ رفت. دست شیخ را در دست گرفت و بوسید. شیخ صنعان بر خواست. دل را در گرو دختر ترسا گذاشت و با یاران به جانب کعبه باز گشت.

***

روز ها می گذشت. شاید چندین سال. روزی از روزها مریدی از مریدان شیخ دوان دوان به داخل عبادتگاه آمد. فریاد زد: ای شیخ بزرگوار. دختری سفید جامه از جانب روم می آید...

شیخ برخواست. به میان بیابان دوید. از دور، یار دلنواز می دوید و می آمد. زنار از کمر گشوده بود و جامه سفید به تن کرده بود. شیخ دوید. نگاه مریدان به شیخ بود. عده ای در شک و عده ای در یقین. فریاد های شوق از جانب شیخ صنعان و دختری که دیگر ترسا نبود شنیده می شد. آغوش ها آماده بود تا دیگری را بفشارد. چشم ها آماده بود تا بگرید. دخترک را دیگر توان دویدن نبود. ایستاد. بر زمین نشست. شیخ اما همچنان می دوید. به کنار محبوب رسید. دخترک گفت: الوداع ای شیخ عالم الوداع! شیخ صنعان محبوبش را در آغوش کشید. دخترک بار دیگر به آرامی گفت: وداع... و چشم های زیبایش را بست.

شیخ گریست. محبوبش از دست رفته بود. در میان کویر آتشناک در غم معشوق از دست رفته زاری کردن چه غمناک است. شیخ معنی غم را در می یافت. نوحه سرودن آغاز کرد...

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 13:17  توسط مهدی  | 


Where love is, God is also.
 
.هر کجا محبت باشد، خدا هم هست
 
God is in your heart, yet you search for Him in the wilderness.
 
.خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی


The nearer the soul is to God, the less its disturbances,
since the point nearest nearest the circle is subject to the least motion.

.هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد، آشفتگی اش کمتر است
.
زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره، کمترین تکان را دارد

Every happening, great and small,
is a parable whereby God speak s to us,
and the art of life is to get the message.

تا خدا با ما حرف بزند اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است

بزنه.برای آن که خدا با ما حرف و هنر زندگی دریافت این پیام هاست 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 13:16  توسط مهدی  | 

پائولو کوئیلو

زندگی نامه

پائولو کوئلیو، یکی  از پرخواننده ‌ترین ‌، و تاثیرگذارترین ‌نویسندگان  امروز است‌
برخی‌ او را کیمیاگر واژه‌ها می‌دانند و برخی‌ دیگر، پدیده‌ای‌ عامه‌پسند. اما درهر حال‌، کوئلیو یکی‌ از تاثیرگذارترین‌ نویسندگان‌ قرن‌ حاضر است‌. خوانندگان‌ بی‌شمار او از 150 کشور، فارغ‌ ازفرهنگ‌ و اعتقادات‌ خود، اورا نویسنده‌ی‌ مرجع‌ دوران‌ ما کرده‌اند. کتاب‌های‌ اوبه‌ 56 زبان‌ ترجمه‌ شده‌اند و جدای‌ ازآن‌ که‌ همواره‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ بوده‌اند، درتمام‌  ط‌ول‌ دوران‌ ظ‌هور او، مورد بحث‌ و جدل‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ قرار داشته‌اند.
افکار، فلسفه‌ و موضوعات‌ مط‌رح‌ شده‌ درآثار او، بر ذهن‌ میلیون‌ها خواننده‌ای‌ تاثیر گذاشته‌ است‌ که‌ به‌ دنبال‌ یافتن‌ راه‌ خویش‌، و روش‌های‌ تازه‌ برای‌ درک‌ جهان‌ هستند.
 
زندگی‌نامه‌
پائولو کوئلیو در سال‌ 1947، درخانواده‌ای‌ متوسط‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، لیژیا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگی‌، به‌ مدرسه‌ی‌ عیسوی‌های‌ سن‌ ایگناسیو درریودوژانیرو رفت‌ و تعلیمات‌ سخت‌ و خشک‌ مذهبی‌، تاثیر بدی‌ بر او گذاشت‌. اما این‌ دوران‌ تاثیر مثبتی‌ هم‌ براو داشت‌.

فهرست‌ آثار پائولو کوئلیو
(1987) خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌
(1988) کیمیاگر
(1990) بریدا
(1991) عط‌یه‌ برتر
(1992) والکیری‌ها
(1994) کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌
(1994) مکتوب‌
(1996) کوه‌ پنجم‌
(1997) کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور
(1997) نامه‌های‌ عاشقانه‌ یک‌ پیامبر
(1997) دومین‌ مکتوب‌
(1998) ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد
(2000) شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌
(2002) پدران‌، فرزندان‌ و نوه‌ها
(2003) یازده دقیقه

(2004) زهیر
(2005) چون رود جاری باش
(2006) ساحره پورتوبلو
تهیه کنندگان:
نوامبر 2002، آژانس ادبی سنت جوردی.
نویسنده: پاتریسیا مارتین / مونتسه بایستروس
مدیر برنامه: مونیکا آنتونس
منابع : پائولو کوئلیو و آژانس ادبی سنت جوردی / کانال دیسکاوری
ترجمه: آرش حجازی 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 0:10  توسط مهدی  | 

سهراب سپهری

مي خروشد دريا.

هيچكس نيست به ساحل پيدا.

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك.



مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او،

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو.

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش.

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را.



رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت.

با خيالي در خواب.



صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر،

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر.

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 23:51  توسط مهدی  | 

جبران خلیل جبران

در سال ۱۸۸۳ در لبنان متولد شد . در سن ۱۲ سالگی به فرانسه رفت و در آن جا ادامه تحصیل داد . در

سن ۲۰ سالگی به آمریکا رفت و در آنجا بود که آثار معروفش را تنظیم کرد .

از آثار او می توان به پیامبر - دیوانه - طلایه دار - مریم مجدلیه - سرگشته - بالهای شکسته اشاره کرد .

او درسال ۱۹۳۲ در سن ۴۸ سالگی از دنیا رفت .

برآورد می شود فقط در آمریکا بیش از ۵ میلیون از آثارش به فروش رفته باشد .


در تاریکی شب وارد باغ همسایه شد و بزرگترین هندوانه ای را که می توانست دزدید و به خانه

 آورد .

وقتی آن را پاره کرد دید که با وجود بزرگی هنوز نرسیده است از این جریان روحش تکان خورد و افسوس

 خورد که هندوانه را دزدیده ......

جبران خلیل جبران


باد نما به باد گفت :"خدا لعنت کند تو را  چقدر سنگینی و چه ملال انگیزی !

نمی توانی به طرفی غیر از من بوزی ؟

 نمی دانی که با این کارت زلالی دائمی را که خداوند به من عنایت کرده تیره و کدر می کنی ؟ "

باد کلمه ای در جواب نگفت ولی در هوا خندید .

جبران خلیل جبران


آیا مردن انسان چیزی بیش از برهنه بودن در باد و آب شدن در حرارت خورشید است ؟

آیا قطع شدن نفس غیر از آزاد شدن روح از سرگشتگی مدام است که از زندانش بگریزد

و در هوا بالا رفته و بدون هیچ مانعی به سوی خالقش بشتابد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 23:47  توسط مهدی  | 

 

اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی !
اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 14:31  توسط مهدی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم


الهی! نور تو چراغ معرفت بیفروخت، دل من افزونی است؛ گواهی تو ترجمانی من بکردند، نداء من افزونی است. قرب تو چراغ وجد بیفروخت، همت من افزونی است؛ بودِ تو کار من راست کرد، بودِ من افزونی است. الهی! از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا و از بودِ تو همه عطا است و وفا، ای به بر پیدا و به کرم هویدا. ناکرده گیر کِردِ رهی و آن کن که از تو سزا. الهی! نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز
الهی! شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان. الهی! فضل تو ما را لوا و کنف تو ما را مأوی. الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی، چه بود که افزائی و نکاهی؟
الهی! چه عزیز است او که تو او را خواهی ور بگریزد او را در راه آیی، طوبی آنکس را که تو او رایی. آیا که تا از ما خود کرایی؟
ترا که داند؟ که ترا تو دانی! ترا نداند کس، ترا تو دانی و بس. ای سزاوار ثناء خویش و ای شکر کننده ی عطاء خویش، رهی بذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز، و به توان خود از سزای عقل تو عاجز.
کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.
الهی! نمیتوانیم که این کار بی تو بسر بریم نه زهره ی آن داریم که از تو بسر بریم. هرگه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 14:30  توسط مهدی  | 


 خدا قول نداده
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟

 ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 14:25  توسط مهدی  | 

love is like a peace

on a calm summers eve

all of natures beauty

such beauty i can see

 

but if this rose of beauty

hasnt any sun

the peace of love will die

will die way too young

 

every one has a chance

to feel this gentle bliss

to see a quiet sunset

to feel a tender kiss

 

if one does experience

this feeling from above

than theyll truly know

know that they are in love 


love isthe greatest feeling

love is like a play

love is what i fell for you

each and every day

love is like a smile

love is like a song

love is a great emotion

that keeps us going strong

i love you with my heart

my body ans my soul

i love the way i keep loving

loke a love i cant control

so remember when your eyes meet mine

i love you with all my heart

and i have poured my entire soul into you

right from the very start

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 14:17  توسط مهدی  |